انسان از چیزی به وجود می آید که خود نابود می شود!!!!!!!!!!!این جمله از آلدروسیه !دارم درس می خونممممم وقتی که تموم شد این امتحانای لعنتی نزدیک 100 گیگ فیلم میبینم !نزدیک 1000 صفحه کتاب های مورده علاقم رو می خونم !و تمومه این تبریزه لعنتی رو قدم می زنم !خدا رو چه دیدی شاید یه دل سیر هم گریه کنم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت توسط ال میرا
|
ماسیده بر تن این شب سرد
چشمهای نافذ دردی برتنم
رج میزنم با سکوت
قطره ئ اشکی را که متولدنخواهد شد هرگز
به گمانم چیزی در گلوی این شب وامانده مانده است...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت توسط ال میرا
|
این جا نشسته ام در قطب تنهاییت
کلمه ها را کنار هم می چینم
:
قطاری از نرسیدن ها
...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت توسط ال میرا
|
سخته که ثا نیه هارو بشماری و منتظر قطع شدن نفس های عزیزی باشی...
امروز شماره ی عزیزی و خط زدم
مرگ حق نیست اجباره.....
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت توسط ال میرا
|
گاه اتفاق می افتد
دور تر از من
در فا صله ای مبهم می ایستد
نگاه می کند
حرف می زند
فکر می کند :
کورم
کرم...
دست بلند می کنم که...
باران سیاه شروع به باریدن می کند
مدام حرف می زنم
دست تکان می دهم
نمی خواهد ببیند
می خواهد فراموش شود
صدای گریه می اید
از راهی که امدم باز می گردم ..
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت توسط ال میرا
|
sedayam kon
mara be nam
bekhan
shayad az khab bidar shavam
va bavar konam in milehara khaB
dideam
.ke dast haye khuniyam shukhiye rangiye to bud
bolandtar !kheyli boladtar...
bıdarsho va bıdaram kon
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت توسط ال میرا
|
این روزها لای دوی میا نی ام .جایم را میانه این نت ها پیدا کرده ام ولی نشانی ام را به کسی نمیتوانم بدهم وقتی هم کسی به سراغم میآیدا ز صدای نا کو که این ساز سر به ویرانه ی دلم میگذا رد ...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت توسط ال میرا
|
ای کاش همین کبریت بودم
اتشت میزدم
تو گر می گرفتی و من خاکستر می شدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت توسط ال میرا
|
۱.
سلام!ای همه ی ناتوانی ها!
نداشتن ها !
سلام !ای همه ی عرق های شرم!
سلام ای زندگی!
ای ملال بی پایان!
سلام!ای دل قاچ قاج!
ای چاقوی خود ساخته !
۲.
دنبال سایه ی نارونیم
در این شرجی شب بی ستاره و بی باران
ما کوران گورزاد....
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت توسط ال میرا
|
هی علی رضا غصه نخور
اینجا مثل عطا ری دوای هر دردی پیدا می شود ...
تازگی ها فهمیدم
دوای هر دردی برف است
دوای هر دردی باریدن و نیامدن است
اگر چشم هایت را ببندی
اگر دستت را به داخل آتش ببری می توانی میان شعله هایش برف را لمس کنی
حتی می توانی قطعه ای از یخ را بشکنی و از میان آن همه آب در نقطه ی انجماد برف را ببینی
باور نمی کنی خودم دیدم وقتی که راه می روی از کفشهایت روی رد پایت برف می بارد
از نوک شالگردنت و حتی وقتی بی هیچ حرفی به جایی خیره می شوی انقدر از چشمهایت برف می بارد که قطب از سرمایش پشیمان می شود
باور کن این روزها حتی روزنامه ها از باریدن برف توی استوا خبر دادند بی شک برای قطب دلتنگمان در انجا هم برف خواهد بارید...
من ایمان دارم به قطب پنگوین های بنفش وبرف..
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت توسط ال میرا
|
آقای این به خانه آمد مانیتورش را روشن کرد و شروع کرد به فشار دادن دکمه ها . از جایم بلند شدم و رفتم سراغ کتابخانه ، حس کردم دارد نگاهم میکند این را از صدای دکمه ها که سیر نزولی گرفته بود فهمیدم . برگشتم و نگاهش را گرفتم . دوباره سرش را کرد توی مانیتورش و باز به فشار دادن ادامه داد. کتابی پیدا نکردم، تنها به نظم دادن کتابهایی که آقای این بی دقت سره جایشان گذاشته بود کفایت دادم. برگشتم سر جای اولم. از جایش بلند شد رفت به سمت حمام و دوش آب را باز کرد. و طوری شروع کرد به دوش گرفتن که فکر کردم یک نهنگ را در حمام بسته بندی می کند.
صدای سوت کتری آمد،بلند شدم رفتم توی اشپزخانه. آب را بست همینطور که چایی میریختم از توی شیشه ی کابینت حواسم به در حمام بود که در حمام را باز کردسرش را برگرداند سمت جای سابقم و از این که مرا انجا ندید هراسان سر برگرداند و چون در اشپزخانه پیدایم کرد خیالش راحت شد برگشتم که نگاهش را بگیرم رفت سمت اتاق خواب.
برای خودم و آقای این چایی ریختم نشستم پشت مانیتور و به کلید های بی روح کیبورد چشم دوختم آمد بالای سرم با سرو وضع مرتب ایستاد قند را زیر دندان گرفت شروع کرد به جویدن .چای را که سر کشید بی خدافظی رفت.
صبح تلفن کردم و پیغام گذاشتم که رفتم خانه ی لیلی .از شانسم لیلی خانه نبود به به ناچار برگشتم به سمت پر پیچ و خم خانه به در خانه رسیدم زنگ را فشار دادم خراب بود دوباره و دوباره فشار دادم خراب بود صدای موزیک آقای این تا سر کوچه می آمد کلید انداختم و رفتم بالا در را باز کردم نشستم روی کاناپه چشم دوختم به صفحه ی پر برف تلویزیون .صدای موزیک قطع شد صدای اقای این از اتاق خواب می آمد رفتم سمت اتاق خواب آقای این را دیدم که پشت به من مو های ادویه ای زنی را از پشت گرفته و فشار می دهد برگشت و مرا دید در را بستم شروع کردم مسیر پر پیچ و خم کوچه را دویدن ماشینی نگه داشت سوار شدم سیگار تعارفم زد گرفتم و کشیدم...
از خواب که بیدار شدم مستی هنوز در سرم بود صبح شده بود بلند شدم وبرگشتم سمت مسیر تکراری خانه ی خودمان در باز مانده بود رفتم بالا آقای این" لب پنجره جای همیشگی من خوابش برده بودروی کاناپه نشستم و شروع کردم به فشار دادن دکمه ها ی کنترل ولم را زیاد کردم ،اخبار ،فوتبال ،برنامه ی آشپزی ،کانال سکس، فیلم .دوباره برگشتم روی کانال سکس .حالا بیدار شده بود پشت سرم ایستاده بود و داشت برو بر نگاهم می کرد از جایم بلند شدم و رفتم سمت اتاق خواب سرم گیج می رفت آمد کنارم نشست دستم را گرفت دستهایش مثل ماهی های کوچک توی فریزر یخ کرده بود دستم را از میان یخ بندان دستانش بیرون کشیدم بلند شدم دوباره دستم را گرفت کشید سمت خودش افتادم روی تخت...
آقای این" که حالامثل یک نهنگ واقعی بود موهایم را از پشت گرفت و هی فشار می داد ریشه ی موهایم درد گرفته بود سر برگرداندم و از اینه ی کناری دیدم که عکس های روی دیوار را نگاه می کند سرم را دوباره پایین گرفتم و تیله های سبزو آبی را از چشم هایم سر دادم رو ی گلهای قرمز قالی .
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت توسط ال میرا
|
توي يه پارك نشستم و به كاكي فكر مي كنم .كاكي كه منو ياد تو لهجه ي شمالي ميندازه.دستام يخ زده. روبه روم يه دكست كه از همين فاصله ي دور گرماشو حس مي كنم .اما صاحب دكه فقط به اونايي چايي مي ده كه يه و جه اشتراك با هاشون داشته باشه.پشت سرم تو توي خوابگاهي ،تو كه مثل كاكي شيك و تر و تازه اي.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت توسط ال میرا
saat dört yoksun
saat beş, yok
altı, yedi, ertesi gün
daha ertesi
ve belki kimbilir...
(...)
kitap okurum
içinde sen varsın
şarkı dinlerim
içinde sen
oturdum ekmeğimi yerim
karşımda sen oturursun
çalışırım,
karşımda sen
(...)
en güzel deniz,
henüz gidilmemiş olandır
en güzel çocuk
henüz büyümedi
en güzel günlerimiz
henüz yaşamadıklarımız
ve sana söylemek istediğim
en güzel söz
henüz söylememiş olduğum sözdür
o şimdi ne yapıyor?
şu anda şimdi, şimdi, şimdi
evde mi, sokakta mı?
çalışıyor mu, uzanmış mı, ayakta mı?
kolunu kaldırmış olabilir mi, hey gülüm
beyaz kalın bileğini nasıl da çırçıplak eder bu hareketi
o şimdi ne yapıyor
şu anda şimdi, şimdi, şimdi
belki dizinde bir kedi yavrusu var, okşuyor
(...)
belki de yürüyordur, adımını atmak üzeredir
her kara günümde onu bana
tıpış tıpış getiren sevgili
canımın içi ayaklar
ve ne düşünüyor, beni mi?
yoksa ne bileyim
fasulyenin neden
bir türlü pişmediğini mi?
yahut insanların çoğunun neden böyle
bedbaht olduğunu mu?
o şimdi ne düşünüyor
şu anda şimdi, şimdi
(...)
saat dört yoksun
saat beş, yok
altı, yedi, ertesi gün
daha ertesi
ve belki kimbilir
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت توسط ال میرا
دقت کرده اید این روز ها کم تر بالای سرمان فو جی از کلاغ ها را می بینیم !تا یاد جمله ی معروف بیفتیم:کلاغ ها عرو سی گرفته اند.
شاید انها هم از تولید نسلشان به انقراض نسلشان اکتفا کرده اند.شما را نمی دانم اما من این سوال را خیلی از خودم می پرسم که به چه چیز اکتفاکرده ام .چرا به سهمی که ازدیگران داریم به خودمان اکتفا نکنیم؟و چرا سعی میکنیم به کلماتی مانند تنهایی،عشق،وفاداری و خیلی دیگر از همین کلمات دم دستی معنا دهیم .مگر نه این است که کلمات در حوزه ی ما معنی می گیرند پس چرا به تلفظشان اکتفا نکنیم؟
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت توسط ال میرا
|
پشت پنجره ایستادم و دارم بیرون را نگاه می کنم که برف شهر خاموش و تاریک را سفید پوش می کند.
همه چیز سیاه و سفید است ،بر خلاف این روز های من که هیچ رنگی ندارد .
ذهن سرد و خنکای صبح تنها وجه اشتراک من با جهان بیرون است.
انگشتانم از زوره سرما یخ زده ،انگشتهایی که کسی مدام رنده میکندشان.اگر همین جمله ی آخرم را آقای میم می شنید می گفت :توهم زدی.واگر آقای میم خالی (این میم آنقدر پر است که فکر می کنی خالیست)می شنید میگفت :خط فاصله این روز ها حسابی فاصله دارت کرده،های المیرا "تو نرو...
و اگر آقای میم میم میم میم و تمامی میم ها به توان بی نهایت می شنید می گفت :تو مریض رو حی و روانی هستی.
.زندگی من خالیست .اما میم و گریه دهانم را پر کرده است.
راستی میم ها دقت کرده اید برف امسال چقدر گرم است...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت توسط ال میرا
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت توسط ال میرا
|
برایت روشنایی آرزو می کنم تا شاید هیچ نقطه ی مبهمی برایت نماند"المیرا...
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت توسط ال میرا
خون به آرامی در رگ هایم جریان دارد،هوا سنگین و سرد است ،سرما تا استخوانهایم نفوذ کرده. بهترین فرصت برای خودکشیست...
با این همه به پایین دادن تلخی در گلویم اکتفا می کنم " دوست دارم نئشه ی خواب باشم و از تمام مسئولیت های دنیا شانه خالی کنم .به گرمای زیر لحاف پناه ببرم و آرام آرام تمام این روز های سیاه و خاکستری را فراموش کنم .
+
نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت توسط ال میرا
|
شده تا به حال دلتان بخواهد بزنید در گوشه کسی ؟
این روزها دلم می خواهد بزنم در گوش هر کس و نا کسی
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت توسط ال میرا
روی شیشه ی پنجره ی اتاقم دو کلاغ کشیدم .اولی راسیاه برای تو و دومی را سفید برای دل خودم ...
من هم سفید بودم "حالا با تمام کلاغ های جهان همدردم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت توسط ال میرا
|
نشسته بود کنار ما.سوزوکی اش انطرف کنار جدول خیابان پارک بود.خیلی سعی می کرد از ما باشد "اما نمی دانست که ذهن ما، چند کیلومتری دور تر از او، با سرعت زیاد در حال حرکت است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت توسط ال میرا
.
این روز ها خیلی تحلیل رفته ام.دارم شبیه به یک نقطه می شوم.
آدم ها از زور درد، گاهی شبیه به یک نقطه ساکن می شوند ".
تا به حال دقت کردید کتابها پر از نقطه های ساکنند..
+
نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت توسط ال میرا
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت توسط ال میرا
|
گاهی وقت ها فکر می کنم که زندگی تنها بخششه" نه از کسی به کس دیگه، بلکه بخشش خوده شخص " به خاطر گنا هانی که مال دیگریه ! و همیشه از خودم می پرسم، اصلا این لغت از کدوم کوره دهی پیدا شده که هی به این و اون می بخشیمش....
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت توسط ال میرا
تنها مانده ام با تمام انسانهایی که فراموش کرده ام که شاید خواسته اند فراموش شوند با ترسهایم در تنهایی... مادرم کجای الفبای اخلا قیت گمت کردم که صدای تنهایی را برای اولین با ر شنیدم !تمام کلمات جهان را برایم بیاور شاید از بین انها لالایی هایت را به یاد آورم...
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت توسط ال میرا
|
زنان تکیده و تنهای من
زنان همیشگی امید و لبخند در لباسهای گشاد ه روز مرگی
خواهران اولین و اخرین لذت در یک آغوش
مادران امید های خیالی
به من بگوید وقتی نادیده گرفته می شوید با کدام شانه موهاتان را شانه میزنید تا گریه نکنید...
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت توسط ال میرا
|
کلمات غمگین من روی همین میز شناورند
انها را در مسیر کسل کننده دانشگاه و گاه در خانه پیدا می کنم
کا فیست از من ،خانه ، دانشگاه و این میز فاصله بگیرید
حتما فریاد سکوتم را خواهید شنید...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت توسط ال میرا
گا هی وقتها لا به لای کلمات خودم، فراموش می شم !دارم تمام سعیمو می کنم شاد زندگی کنم !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت توسط ال میرا
|
چند لحظه مانده بود به الان
که از خیسی مژه های من برف دلت اب شد
سا لها می گذرد
خورشید هنوز بالا نیا مده
پلک نزن سقوط می کنم...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت توسط ال میرا
در كفن حسي گنگ ،من مرگ را ميبينم
دستي پلكهايم را مي بندد
روحم در اندوه خود هبوط مي كند...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت توسط ال میرا